نامی نامی ، تا این لحظه: 10 سال و 6 ماه و 4 روز سن داره

شاهزاده ی من * نامی *

نامی جونم و اولین سرما خوردگی

سلام فندقکم هفته گذشته وقتی از مسافرت برگشتیم احساس کردم دارم سرما میخورم و بلللللللله حسم درست بود و یه آنفولانزای درست و حسابی گرفتم! همش نگران نامی کوچولو بودم که یه وقت مریض نشه. چند روز بعدش بابا رضا ازم گرفت و بعدش هم گل پسرررررررررررررررررررررررر. الهی بمیرم که اصلا حالت خوب نبود و تب داشتی و همش میخواستی تو بغلم باشی و بی حااااااااااااال !!!!!! رفتیم دکتر و شربت سرماخوردگی و استامینفن برات داد. تا صبح اصلا خوب نخوابیدی و همش تو بغلم راه میرفتیم و پاشویت میکردیم و همش میگفتی (دی دی دی دی دی دی ) تا آخر تو بغل بابا رضا خوابت برد!! خدا رو شکر زود خوب شدی! یکشنبه هم رفتیم خونه مریم جون (دوستم) و حسابی دوست هام عاشقت...
19 آذر 1391

نامی چهار دست و پا میرود!!!!!!

سلام عشقکم نامی من 1 آذر 91 بالاخره چهاردست و پا رفتن رو یاد گرفت! قربونت برم ممممممممممممن . دیگه حسابی شیطون شدی و همش تو خونه چهاردست و پا میری ! به لبه میز یا مبل یا میله تختت رو میگیری و میخوای که بایستی خوشگلم. خیلی به من وابسته شدی و مثل بچه کانگرو میچسبی بهم . وقتی ازت دور میشم و نمی بینیم پشت سر هم میگی ماماماماماماما و این زیباترین کلمه ای که تا حالا کسی بهم گفته پسرکم!!! دیگه از کلمات با مفهوم استفاده میکنی ( ماما / بابا / دده ( بده) / آپپپپپپ / به ) عاشق موبایل و کنترل تلویزیون و دوربین هستی. تا بغل بابارضا میری اولین کاری که میکنی عینکشو از صورتش برمیداری و سریع میخوریش!!!!!!!!! هنوز دندون خوشملت در نیومده و خوب غذا نمیخ...
13 آذر 1391

نامی جونم نه ماهه میشود!

سلام خوشگلکم مامانی تو عشق منی! نمیدونی چه قدر دوست دارم م م م م م م م م م م م م م 9 ماهگیت مبارکککککککککککککککککککککککککک پسر کوچولوم کلی کارهای جدید و بامزه میکنی! عاشق بیرون رفتن و پارک هستی! دیروز یه گربه رو بهت نشون دادم داشت از درخت بالا میرفت واااای نمیدونی چه ذوقی کردی و میخندیدی! قربونت برم خوش اخلاقم! چند روزه که (آآآآآپپپ) و (اااات) میگی ولی دقیقانمیدونم منظورت چیه؟! میله های تختت یا شونه های کسی که تو بغلش هستی رو میگیری و بلند میشی ولی هنوز چهار دست و پا نمیری مامانی! دیروز بعد از چند مدت که غذا نمیخوردی سوپ خوردی .این قدر خوشحال شدم که به همه خبر دادم نامی غذا خورده امروز!!!!! وقتی میریم پارک تو آسمونو نگاه میکنی و ...
24 آبان 1391

نامی عشقکم

سلام عزیزکم این چند روز بابا رضا رفته بود ماموریت و من و نامی فسقلی هم کوچ کردیم خونه مامانی و بابایی. نامی پسر هم دیگه کلی کیف کرد ! بازی و خنده ش به راه بود . دوشنبه شب با من و بابایی و نامی رفتیم شهربازی بالای ستاره که فندقم اولین بار بود میرفت و خیلی خوشش اومد . اسباب بازی ماشین وقطار و موتور و ماشین برقی هم با من سوار شد و از شدت ذوق وقتی سوار اسباب بازیها بود جیغ میزد!!! قربونت برم مامان خوشگلم!!!!!! فرداشم ظهر دوباره با بابایی و نامی رفتیم پارک و پسرکم سوار سرسره شد و کلی کالسکه سواری کرد! شب هم با مامانی رفتیم خونه خاله آزی که خاله نسرین و خاله ندا هم اومدند و کلی خندیدیم .خاله آزی هم خداروشکر بهتر بود.دیشب ساعت 1 رضا جون رسید...
17 آبان 1391

یه روز خوب پاییزی( نامی و سپهر )

 گل گلیه نازم سلام شنبه من و نامی و بابام رفتیم پارک. اونجا کلی قدم زدیم و نامی جونم سوار بر کالسکه حسابی کیف کرد.هوا عالی بود و نسکافه و شکلات خوردیم. بابایی هم نامی رو کلی سوار سرسره میکرد . یه دفعه موبایلم زنگ خورد و دیدم به به!!! دوست مهربون و عزیزم ساره ست. گفت اومده شیراز و شب هم داره برمیگرده بوشهر! و میخواست هرجوری شده نامی رو ببینه! خلاصه این جوری شد که ساره جون و سپهر خوشگلم هم به جمع ما پیوستند!!! نامی که عاشق سپهر شده بود و ازش چشم برنمی داشت! خاله ساره یه اسباب بازی خیلی خوشگل برای نامی هدیه گرفته بود و حسابی شرمنده مون کرد. خیلی خیلی خوش گذشت !!!! سپهر جونم عشق منه!   &n...
9 آبان 1391

نامی و پاییز

سلام شیرینم 24 مهر تولد عرفان بود . 16 سال پیش !!!!! باورم نمیشه این قدر سریع زمان میگذره! وقتی تازه به دنیا اومده بود رو کاملا یادمه . خیلی خوشحال بودم و تو مدرسه برای دوستام همیشه از کارهاش تعریف میکردم! الان عرفان هم خیلی نامی جونمو دوست داره و همش دلش براش تنگ میشه و میاد پیشش. هر چند امسال اصلا دل و دماغ سال های پیش رو نداشتیم .خیلی دلم گرفته و ناراحتم! دوره اول شیمی درمانی خاله آزی شروع شده. اصلا باورم نمیشه که خاله نازنین و خوشگلم و جوونم سرطان گرفته!!!با این حال با مامان و خاله نسرین رفتیم خونه شون و براش کیک و کادو بردیم تا از اون حال و هوا دربیان .کلی خندیدیم و روحیه هممون بهتر شد. خدایا خودت همه مریض ها رو شفا بده...
29 مهر 1391

نامی جونم هشت ماهه میشود

سلام عزیز دلم پسر خوشگلم ٨ ماهگیت مبارک   دو هفته پیش یه دفعه تصمیم گرفتیم بریم خونه مامان جون و بابا جون. منم سریع آقا پسری و خودمون رو جمع و جور کردم و پیش به سوی خونه مامان جون. صبح ساعت ١٠ راه افتادیم و حدودای ٣ رسیدیم. نامی جونم هم یکم خوابید و بازی کرد دوباره خوابید تا رسیدیم البته بگی نگی حوصله شم سر رفت !!! خلاصه وقتی رسیدیم مامان جونش در رو باز کرد و کلی از دیدن نوه خوشملش خوشحال شد . خدا رو شکر باباجون هم حالشون بهتر بود و با واکر میتونستند راه بروند. عمه لاله و عمه فروغ هم کلی با نامی طلایی بازی و بغلش میکردند .عمه لاله به نامی پسر میگفت ( آقای آقایان) !!! عمو علی هم که امسال دانشگاه رشته داروسازی قبول شده هم دیگ...
23 مهر 1391