نامی نامی ، تا این لحظه: 10 سال و 6 ماه و 4 روز سن داره

شاهزاده ی من * نامی *

نامی و اولین کافی شاب

سلام عشقکم دیشب پسرم برای اولین بار رفت کافی شاب!!!! با خاله غزال و خاله ساره(دوستهای من).خیلی خوش گذشت و کلی خندیدیم  پسر گلم هم مثل همیشه عالی بود. میز بغل دستمون هم دو تا مرغ عشق عاشق بودند که نامی جونم هرازگاهی یه جیغ خوشگل تقدیمشون میکرد! بعدشم برای پسرکم یه شلوارک جین خوشگل خریدم و شام هم از پیتزا شن گرفتیم و اومدیم خونه .بابا رضا هم دلش کلی برای پسری تنگ شده بود!!!! خیلی خیلی خیلی دوست دارم فسقلی من!!!! ...
12 تير 1391

نامی و باغ

سلام کوچولو عزیزدلم دیروز ظهر جمعه بود و رفتیم خونه مامانی مثل همیشه.مامانی و بابایی هم کلی با نامی عشقولک بازی کردند و عصر رفتیم باغ. پسرکم بدجوری دوست دارم.همه زندگی منی!!!!!!!!!! ...
12 تير 1391

آقا نامی و پاسپورت

سلام پسر گلم هفته پیش بابا رضا مدارک لازم برای پاسپورتت رو گرفت و چند روز بعدش رفتیم آتلیه و عکس ٦ در ٤ گرفتیم.تو آتلیه هم نامی جونم همش شیطونی میکرد و تکون میخورد و خلاصه بعد از ٤٠ تا عکس یکیش خوب شد. شنبه هم صبح با رضا رفتیم مدارک ها رو تحویل دادیم و نامی هم خودش حتما باید میومد تا عکسشو با خودش چک کنند!!!!!!!! دیروز صبح هم پاسپورت اقا پسر گلمون رو پست آورد در خونه! قربونت برممممممممممممممممممممممم مامان! ...
6 تير 1391

نامی جونم بی حال میشود!

سلام پسر خوشگلم عزیز دلم از دیروز که واکسن زدی یه کم بی حال شدی بعدشم تب کردی!البته تبت خیلی بالا نبود ولی من نگران شدم!!!!مامانی هم ظهر اومد پیشمون.هر 4 ساعت بهت قطره استامینوفن میدم.رضا جونم همش بغلت میکرد و نازت میکرد. بعدشم بردت بالا جلوی دریچه کولر که خنک بشی!!!!!!!! پسر خوشگلم تو این حالت هم برامون میخندی و دلبری میکنی! همش ناله میکنی و حال نداری.دیشبم تا صبح پاشویت کردم و حسابی تبت رو پایین آورد. عزیزمممممممممم خیلی خیلی خیلی دوست داریم ...
23 خرداد 1391

واکسن 4 ماهگی نامی خان

سلام فندقکم عزیزم 4 ماهگیت مبارک عاشقتیمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم   امروز صبح نامی جون رو با بابا رضا بردیم و واکسن 4 ماهگیشو زد.اول چکاب که وزنش 6 کیلو و 700 گرم شده و قدش هم 6٣.ماشالله به پسرم که همه چیزش مثل خودش عالیه!!! بعد هم قطره فلج اطفال خورد و واکسن سه گانه .وقتی میخواست واکسن رو تو ران خوشگلش بزنه گریه کرد و کلی دردرش اومد.الهییییییییییی من بمیرم .اومدیم خونه و شیر خورد و خوابید.از اون موقع هم دارم براش کمپرس سرد میزارم تا عصر که کمپرس گرم براش بزارم.الانم پسر طلایی داره کارتون تماشا میکنه.قربونت برمممممممممم   ...
22 خرداد 1391

خاطره به دنیا اومدن نامی کوچولو

سلام نامی من روز 22 بهمن 1390 ساعت 5:45 صبح من و رضا جون که از قبل لباسهای نامی جونم و بقیه وسایل و باکس بانک خون رویان و ... رو آماده کرده بودیم برداشتیم و رفتیم سمت بیمارستان mri. وقتی که رسیدیم رفتیم تو بخش زنان و زایمان و کارهای اولیه رو انجام دادیم همون موقع مامانی و بابایی هم رسیدند .اتاق خصوصی گرفتیم که راحتتر باشم و دایی (شوهرعمه من و رضا جون)هم اومدند و بیرون بخش نشستیم و کلی صحبت و خلاصه برای خودمون مهمونی گرفته بودیم .دیگه حدودای ساعت 8 من و مامانی رفتیم تو بخش همون موقع هم اقای نگهبان اومده بود و اقایون و فرستاده بود پایین.سوپروایزر پرستاری که خیلی خانم باجذبه و با تجربه ای بود گفت حدودای ساعت 11 وقت سزارین من میشه.بابا رضا هم ...
21 خرداد 1391

نامی بلا و اولین گرفتن و غلت زدن

سلام موش موشکم پسر گلم برای اولین بار جمعه ١٢ خرداد دستشو سمت کلیدش برد و گرفتش!!! و یکشنبه ١٤ خرداد هم اولین غلت زندگیشو زد .هوراااااااااااااااااااااااااااا(البته هنوز تمایل زیادی به غلت زدن نشون نمیده) عاشقتممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم عمو علی نامی رو فشن میکند!!!! نامی خونه مامان جونش ...
17 خرداد 1391

اولین مسافرت پسرکم!!!

سلام قندعسلم پسرم اولین مسافرتشو یکشنبه 7 خرداد به سمت خونه مامان جون و بابا بزرگ رفت.هر چند خیلی شیرین نبود چون بابابزرگش لگنش شکسته بود و به خاطر بی دقتی دکتر و تجویز داروی نامناسب خونریزی معده هم کرده بودند.خلاصه بابارضا و دایی شون و عمه لاله و عمه فروغ شیفتی بیمارستان میموندند. نامی عسل هم خونه پیش مامان جون و عمو علی و من بود و کلی براشون میخندید و روحیه شونو عوض میکرد!آفرین به پسر خوش اخلاقم!
16 خرداد 1391