شاهزاده ی من * نامی *

نامی عشقکم

سلام عزیزکم این چند روز بابا رضا رفته بود ماموریت و من و نامی فسقلی هم کوچ کردیم خونه مامانی و بابایی. نامی پسر هم دیگه کلی کیف کرد ! بازی و خنده ش به راه بود . دوشنبه شب با من و بابایی و نامی رفتیم شهربازی بالای ستاره که فندقم اولین بار بود میرفت و خیلی خوشش اومد . اسباب بازی ماشین وقطار و موتور و ماشین برقی هم با من سوار شد و از شدت ذوق وقتی سوار اسباب بازیها بود جیغ میزد!!! قربونت برم مامان خوشگلم!!!!!! فرداشم ظهر دوباره با بابایی و نامی رفتیم پارک و پسرکم سوار سرسره شد و کلی کالسکه سواری کرد! شب هم با مامانی رفتیم خونه خاله آزی که خاله نسرین و خاله ندا هم اومدند و کلی خندیدیم .خاله آزی هم خداروشکر بهتر بود.دیشب ساعت 1 رضا جون رسید...
17 آبان 1391

یه روز خوب پاییزی( نامی و سپهر )

 گل گلیه نازم سلام شنبه من و نامی و بابام رفتیم پارک. اونجا کلی قدم زدیم و نامی جونم سوار بر کالسکه حسابی کیف کرد.هوا عالی بود و نسکافه و شکلات خوردیم. بابایی هم نامی رو کلی سوار سرسره میکرد . یه دفعه موبایلم زنگ خورد و دیدم به به!!! دوست مهربون و عزیزم ساره ست. گفت اومده شیراز و شب هم داره برمیگرده بوشهر! و میخواست هرجوری شده نامی رو ببینه! خلاصه این جوری شد که ساره جون و سپهر خوشگلم هم به جمع ما پیوستند!!! نامی که عاشق سپهر شده بود و ازش چشم برنمی داشت! خاله ساره یه اسباب بازی خیلی خوشگل برای نامی هدیه گرفته بود و حسابی شرمنده مون کرد. خیلی خیلی خوش گذشت !!!! سپهر جونم عشق منه!   &n...
9 آبان 1391

نامی و پاییز

سلام شیرینم 24 مهر تولد عرفان بود . 16 سال پیش !!!!! باورم نمیشه این قدر سریع زمان میگذره! وقتی تازه به دنیا اومده بود رو کاملا یادمه . خیلی خوشحال بودم و تو مدرسه برای دوستام همیشه از کارهاش تعریف میکردم! الان عرفان هم خیلی نامی جونمو دوست داره و همش دلش براش تنگ میشه و میاد پیشش. هر چند امسال اصلا دل و دماغ سال های پیش رو نداشتیم .خیلی دلم گرفته و ناراحتم! دوره اول شیمی درمانی خاله آزی شروع شده. اصلا باورم نمیشه که خاله نازنین و خوشگلم و جوونم سرطان گرفته!!!با این حال با مامان و خاله نسرین رفتیم خونه شون و براش کیک و کادو بردیم تا از اون حال و هوا دربیان .کلی خندیدیم و روحیه هممون بهتر شد. خدایا خودت همه مریض ها رو شفا بده...
29 مهر 1391

نامی جونم هشت ماهه میشود

سلام عزیز دلم پسر خوشگلم ٨ ماهگیت مبارک   دو هفته پیش یه دفعه تصمیم گرفتیم بریم خونه مامان جون و بابا جون. منم سریع آقا پسری و خودمون رو جمع و جور کردم و پیش به سوی خونه مامان جون. صبح ساعت ١٠ راه افتادیم و حدودای ٣ رسیدیم. نامی جونم هم یکم خوابید و بازی کرد دوباره خوابید تا رسیدیم البته بگی نگی حوصله شم سر رفت !!! خلاصه وقتی رسیدیم مامان جونش در رو باز کرد و کلی از دیدن نوه خوشملش خوشحال شد . خدا رو شکر باباجون هم حالشون بهتر بود و با واکر میتونستند راه بروند. عمه لاله و عمه فروغ هم کلی با نامی طلایی بازی و بغلش میکردند .عمه لاله به نامی پسر میگفت ( آقای آقایان) !!! عمو علی هم که امسال دانشگاه رشته داروسازی قبول شده هم دیگ...
23 مهر 1391

نامی فندقکم

سلام پسر نازم نامی جونم چند روزه که مثل همیشه نیستی و نق میزنی و بد آرومی و میخوای همش بغلت کنم و پیشت باشم .فکر کنم به خاطر دندونت باشه خوشگلم ! کاشکی زودتر دندون کوچولوت دربیاد تا راحت بشی مامانی! از غذا خوردنت هم که سوپ و زرده تخم مرغ رو خوب نمیخوری! عاشق ماست و ّابمیوه هستی و همین که اینارو خوب میخوری یه کم خیالمو راحتتر کرده! سرسری و دست دسی میکنی فندقکم! لب های نازتو ورمیچینی و صداهای بامزه درمیاری قربونت برم عسلم! خیلی بامزه و شیرین تر شدی عاشقتم و بدون یه لحظه هم نمیتونم بدون پسر نازم زندگی کنم ! ...
9 مهر 1391

نامی و روزهای اول پاییز

سلام فندقم تابستون گرم و آفتابی تموم شد و پاییز هزار رنگ اومد. امیدوارم پر باران و پربرکت باشه. دیروز با مامانی و بابایی رفتیم آتلیه babyphotoface .کارهاشو که توی سایتش دیده بوده خوشم اومده بود.ساعت ٤ وقت داشتیم.پسرکم هم صبح زود بیدار شد و حسابی بازی کرد و هر کاری کرده ٥ دقیقه هم نخوابید! حالا هرروز حداقل یک ساعتی ظهرها میخوابه ولی دیروز اصلا!!! وقتی که رفتیم اولش کلی خندیدی و چند تا عکس گرفتی ولی بعدش خوابت گرفت! شیر خوردی و یک ساعت تو بغلم خوابیدی.  شانس آوردیم که به کس دیگه ای وقت نداده بودند وگرنه باید یه روز دیگه میرفتیم. خلاصه بعد از بیدار شدن از خواب ناز دوباره شروع کردیم به عکس گرفتن . وقتی بغلمون بودی میخندیدی و بازی میکردی...
4 مهر 1391

پنجمین سالگرد پیوندمون

سلام عزیز مامان امروز پنجمین سالگرد ازدواجمون بود خیلی خوشبختم که رضا ی خوبم رو دارم خیلی خوشحالم که نامی کوچولومو دارم عاشقتونممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم مرسی خدا جونم   ...
28 شهريور 1391

نامی ملوسکم 7 ماهه میشود!

سلام پسر خوشگلم عزیزکم خیلی دوست دارم! این روزها حسابی کارهای جدید میکنی و منم ذذذذذذذذذذذوق که پسر کوچولوم داره بزرگ میشه! اوا اینکه برای چکاب 7 ماهگی رفتیم پیش دکتر غواصیه . وزن نامی طلایی 8 کیلو 400 گرم شده بود و اقای دکتر راضی بود .بعد دکتر جون گفت که این آقا پسر میتونه بشینه منم گفتم نه! ولی خیلی هم نگرانم که چرا تا الان خودش تنها نمیشینه و از این حرفها.دکتر گفت که عجیبه !!! تا بزارید ببینم چه جوریه .منم پسرکمو گذاشتم روی تخت که یهو خودش بدون کمک نشست!!!  خلاصه دکتر جون هم هاج و واج !!!!!!! از کارهای جدید پسرم اینکه همش در حال پوف کردنه!!! دددد   بابابابابابا    مممممممم  رو هم میگه. قربون...
26 شهريور 1391