نامی نامی ، تا این لحظه 6 سال و 10 ماه و 6 روز سن دارد

شاهزاده ی من * نامی *

نامی جونم 23 ماهه میشود

  سلام پسرکم عزیز دلم خیلی خیلی خوشمزه صحبت میکنی مامانی!!واااااااااااااااااااااااای دوست دارم قورتت بدم !!! مهربون و باهوش و اجتماعی هستی و خلاصه یه پسر عشقولکی به تمام معناااااااااااااااااااا برای اولین بار رفتیم ارایشگاه تخصصی کودک لبخند.  محیط خوبی داشت .کادر خوش اخلاق و باحوصله اب بودند. هرچند نامی جونمم خیلی خوب بود و سی دی بارنی رو هم باخودش برد و وقتی عمو ارایشگر داشت موهاشو کوتاه میکرد براش توضیح میداد بارنی کلاه بازی پله و.... خلاصه کلی طرفدار پیدا کردی و جایزه گرفتی! قررربونت برم ممممن! و حساابی هم این ماه مریض بودی . اول ویروس بدجنسی که اسهال و استفراغ و... خلاصه داغونت کرد. بعدشم سرماخوردگی .الهی بمیرممم...
30 دی 1392

نامی جونم 22 ماهه میشود

سلام پسر زمستونی من این روزهااا حسابی دنبال پیدا کردن کلاس مناسب سنت بودم.میخواستم بیشتر با بازی باشه و با بچه های همسن خودت ارتباط داشته باشیو به دلایل خودم دوست ندارم فعلا مهد بزارمت خلاصه بعد از کلی تحقیق و ... رفتیم و محیط کلوپ توت فرنگی رو دیدیم . نامی طلا که سریع با همه دوست شد و رفت توی اتاق بازی!!!!از محیط و برخوردشون خوشم اومد و پسررررررررررم به طور رسمی از اول دی به مدرسه رفت! کلاس هاش 2 روز در هفته 1شنبه ( بازی با رنگ- شناخت اعضای بدن - قصه گویی) و 3شنبه (ماسه بازی - شناخت اعضای خانواده - شخصیت پردازی) از ساعت 4 تا 7 اتوی کلاس 3 تا پسر و 1 دختر هستید و نامی خان از همه شیطون ترررررر تشریف دارن!!! امروزمم برف بارید. هورررررررررررر...
12 دی 1392

نامی جونم 19 ماهه میشود

سلام پسر بامزه من این روزااااا حسابی شیرین زبونی میکنی و همه رو حسابی عاشق خودت کردی !!!! این مدت کلی بهمون خوش گذشت اون اینکه مامان بزرگ (مامان بابا رضا) چند روزی اومد خونه مون و نامی جونم کلی با مامان بزرگش بازی میکرد و میرفت تو بغلشون میخوابید و اسباب بازیهاشو میاورد و نشون میداد و خلاصه شبها به زوررررررر میخوابید و میخواست تا آخرین لحظه که انرژی داره بازی کنه. با مامان بزرگ و عمه همه و عمه فریده  یه روز رفتیم شاهچراغ. اقا نامی هم که دید همه خانم ها چادر پوشیدند و نماز میخونند به زور چادر از سرم در میاورد و سر خودش میکرد و شروع میکرد به نماز خوندن!!!  خلاصه دیگه تو خونه هم همین کارو میکنه و میگه ابباه!!! روز آخر هم با مامان بز...
7 مهر 1392

نامی جونم 18 ماهه میشود

سلام پسر مامان خوشگلم 18 ماهگیت مبارک جونم برات بگه که حسابی شیطون و بامزه شدی و هر کلمه ای که میگیم رو تقریبا میگی یا آهنگشو میزنی که من دیگه حسابی ذوق و کیف میکنم شیرین زبونم 22 رفتیم با مامانی و واکسن 18 ماهگیتو زدیم . یکی تو ران خوشملت  یکی تو بازو و قطره فلج اطفال. الهی من بمیرم که با چه ذوقی رفتی داخل و کلی با نی نی ها دست دادی. بعد که خواستن واکسن رو بزنن و من سفت تو بغلم گرفتمت که تکون نخوری واااااااااااای نمیدونی چه مامان مامانی راه انداختی منم که داغون! ولی زود آروم شدی پسر شجاع من. بعدش با مامانی بردیمت شهر بازی ستاره که راه بری و پای نازت کمتر درد بگیره . عصرم با بچه ها تو حیاط کلی بازی و بدو بدو که خدا رو شکر نتیجه د...
29 مرداد 1392

نامی جونم 17 ماهه میشود

سلام عزیزدلم پسر طلا 17 ماهگیت مبارک عشقکم این روزا من و پسر حسابی با هم سرگرمیم و از صبح بازی و نقاشی و آب بازی و عصر ها هم معمولا با بابا رضا میریم پارک . جمعه نامی رو گذاشتیم پیش مامان اینا و من و رضا رفتیم سینما فیلم گذشته اصغر فرهادی. من خوشم اومد. بعدشم رفتیم شام بیرون و یه شب دو نفره عالی بود هر چند همش یه فکر نامی بودیم و میگفتیم اگه پسرک بود حالا این جوری میکرد و خلاصه جاش کلی خالی بود هر چند به گل گلی هم بد نگذشته بود چون با مامان و بابا رفته بود پارک تا ساعت 11 شب هم مونده بودند .تو پارک جشن بوده و نامی جونم کلی با بچه ها بازی کرده  و رقصیده بود .  واااااااااااااای  مامانی نمیدونی چه قدر بامزه حرف میزنی &nbs...
24 تير 1392