نامی نامی ، تا این لحظه: 10 سال و 6 ماه و 4 روز سن داره

شاهزاده ی من * نامی *

نامی جونم 18 ماهه میشود

سلام پسر مامان خوشگلم 18 ماهگیت مبارک جونم برات بگه که حسابی شیطون و بامزه شدی و هر کلمه ای که میگیم رو تقریبا میگی یا آهنگشو میزنی که من دیگه حسابی ذوق و کیف میکنم شیرین زبونم 22 رفتیم با مامانی و واکسن 18 ماهگیتو زدیم . یکی تو ران خوشملت  یکی تو بازو و قطره فلج اطفال. الهی من بمیرم که با چه ذوقی رفتی داخل و کلی با نی نی ها دست دادی. بعد که خواستن واکسن رو بزنن و من سفت تو بغلم گرفتمت که تکون نخوری واااااااااااای نمیدونی چه مامان مامانی راه انداختی منم که داغون! ولی زود آروم شدی پسر شجاع من. بعدش با مامانی بردیمت شهر بازی ستاره که راه بری و پای نازت کمتر درد بگیره . عصرم با بچه ها تو حیاط کلی بازی و بدو بدو که خدا رو شکر نتیجه د...
29 مرداد 1392

نامی جونم 17 ماهه میشود

سلام عزیزدلم پسر طلا 17 ماهگیت مبارک عشقکم این روزا من و پسر حسابی با هم سرگرمیم و از صبح بازی و نقاشی و آب بازی و عصر ها هم معمولا با بابا رضا میریم پارک . جمعه نامی رو گذاشتیم پیش مامان اینا و من و رضا رفتیم سینما فیلم گذشته اصغر فرهادی. من خوشم اومد. بعدشم رفتیم شام بیرون و یه شب دو نفره عالی بود هر چند همش یه فکر نامی بودیم و میگفتیم اگه پسرک بود حالا این جوری میکرد و خلاصه جاش کلی خالی بود هر چند به گل گلی هم بد نگذشته بود چون با مامان و بابا رفته بود پارک تا ساعت 11 شب هم مونده بودند .تو پارک جشن بوده و نامی جونم کلی با بچه ها بازی کرده  و رقصیده بود .  واااااااااااااای  مامانی نمیدونی چه قدر بامزه حرف میزنی &nbs...
24 تير 1392

نامی و اولین سفر شمال

سلام پسرکم هفته پیش در پی یه تصمیم ضربتی رفتیم شمال. از شیراز با پرواز رفتیم تهران . از اونجا که نامی از فضای بسته خوشش نمیاد اولش یه کم نااروم بود ولی بعدش با نینی که صندلی جلومون بود کلی بازی و دالی کردند تا رسیدیدم. از تهران هم با دوست رضا رفتیم شمال. نزدیکیای آمل بارون گرفت و هوا شد بهشت! نامی جونم هم همش میخواست سرشو از شیشه ببره بیرون و شیطونی کنه! تقریبا تمام مازندران رو گشتیم . نامی هم دیگه کیف کرد !همش دنبال جوجه و اردک و... بود. صبح که از خواب بیدار میشد اولین چیزی که میگفت جوجه بود!!!! 3 روز موندیم و بعدش پیش به سوی گیلان. رفتیم رشت خونه لیلا جونم. روز اول رفتیم بازار روز صومعه سرا که خیلی جالب بود .نامی سراغ همه میوه ها میرفت...
19 تير 1392

نامی جونم 16 ماهه میشود

16 ماهگیت مبارک پسرکککمممم این روزها حسابی شیطون شدی مامانی! عاااااااشقتم به خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا بهت میگم نامی جونم دستت کو؟ با انگشت اشاره ت دستت رو نشون میدی!  و پا چشم دهان مو بینی و... رو بلدی خوشگلمممممممممممم خیلی سریع همه چیزو یاد میگیری  باهوشکم     ...
27 خرداد 1392

نامی و بهار(عکس)

سلام عشقکم روزهای آخر اردیبهشت خاله لیلا و مامان و بابای مهربونش اومدن پیشمون.  خیلی بهشون عادت کرده بودی . کلی هم کادوهای خوشگل و خوراکی های خوشمزه برامون هدیه آوردند مثل همیشه و  شرمنده مون کردند. خلاصه همش شیراز گردی داشتیم که خیلی خوش گذشت . وقتی رفتند همش تو خونه دنبالشون می گشتی . خاله لیلا هر وقت زنگ میزنه میگه دلشون کلی برات تنگ شده و همش در مورد کارهای بامزه ت حرف میزنند  عاشقتم مهربون پسر    این چند روز تعطیلی هم رفتیم خونه بابابزرگ اینا. همه دلشون برات یه ذره شده بود و کلی بازی و بوس و بغل با مامان جون و بابا جون و عمه ها و عمو داشتی عزیزکم. شب ها هم که میخواستین بخوابیم با هر ترفندی نمیزاشتی و شیطونی ...
18 خرداد 1392

نامی جونم 15 ماهه میشود

سلام قشنگم پانزده ماهگیت مبارک عزیزدلم نامی جونم حسابی خوردنی تر از قبل شدی و با کار های بامزه ت همه رو سر ذوق میاری مامان طلا دیروز عینک رضا رو دیدی و گفتی بابا رفت!!!! نمیدونی جه قدر چلوندمت و بوست کردم پسرکم . هر چیزی رو که دنباش بگردی و پیداش نکنی میگی (رفت )اونم با یه لحن خیلی خوشمزه عزیزم. امروز ظهر هم مامانی اومد در خونه مون و زود میخواست بره واااااااای نمیدونی چه قدر پشت سرش گریه کردی !!! پنجشنبه شب رفتیم تولد بیتا و آرین .از لحظه ورود نامی خان شروع به رقصیدن کرد تا لحظه خروج!!! وقتی هم که کیک و شمع و فشفه دیدی همش میگفتی اوف اوف! خلاصه کلی خوش گذشت و پسری از بغل یکی به بغل دیگری میرفت و بیشتر تولد پسرکم بود تا بیتا و آرین! ...
24 ارديبهشت 1392